تبليغاتX
چارپاره

چارپاره

نه این که نمی دانستم.نه این که نمی فهمیدم.متهمم به این نکن.از همان موقع که سر دکه روزنامه فروشی خیابان فلسطین ، هر دو پال مال آبی خواستیم فهمیدم.و در روزهای بعد.ودر روزهای بعدتر.زمان درازی هم زمان یا با دقایقی تاخیر به همان دکه می رسیدیم.نه این که هرروز.من هر روز.تو یک روز در میان و روزهای زوج.معمائی بودی لاینحل. نه معما که نه.از همان روز اول همه چیز را میدانستم.اما رازی هم روحم را می خورد.نمی دانم چه بود.باید از کنارش می گذشتم.مثل هر روز.مثل وقتی که از آقا مجید خریدمیکنم.رازی در چشمش می بینم.مثل وقتی راضیه،دختر همسایه رویروئی،مانتو و روسری آبی می پوشد.می شودخودمعما.حتی اگرآمده باشد نانوائی ویرگردد.مثل هر روز که هزارن راز در کوچه وخیابان می بینم.چراپس؟نمی دانم.یعنی می دانم.چون راز تو داشت روحم را می خورد.شایدکار پال مال آبی بود.نه اما.فکر احمقانه ای ست.شایدچون توآبی نمی پوشی.آبی رنگ مقدسی ست.تو همیشه مشکی می پوشی.امارنگ هم نبود.باید میفهمیدم.تو خود می دانی.مبالغه نیست.اگربهانه به دستم نمی دادی من جرات فهمیدنش را نداشتم.و آن دوشنبه مزخزف.آن دوشنبه بهانه در دستم بود.یعنی شروعش بود.پال مال آبی را گرفتی ولی پولی درکیفت نبود.همان کیف مشکی.تومی خواستی پال مال آبی را پس بدهی.من به آقا ناصر روزنامه فروش گفتم دو تا پال مال آبی حساب کند.به تو گفتم که فردا،منظورم پس فردا بود،پولم رامی گیرم.تو فردا آمدی به جای پس فردا.من شوکه از این تغییر .پال مال آبی نخریدی.پول من را دادی فقط.و رفتی.رفتی.بدون هیچ حرفی.این بهانه بود یا شروع راز آلودگی تو ؟ نمی دانم . ولی خوره از همین جا کارش را شروع کرد . شاید هم قبل تر . هر شب هزار قصه از تو ساختم . هزار داستان . اما نمی دانستم ، یعنی می دانستم که هیچ کدام داستان تو نیست . داستان تو این بود . دیگر نیامدی . هیچ وقت . 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/08ساعت   توسط   | 

  1 - صحبت های کوتاه چند شب پیش بهانه ای شد برای این نوشته . این که به یکی از دوستان می گفتم که برخی از مشکلاتش برمی گردد به ذهن سنتی اش در عین آن که به ظاهر با مبانی آن مشکل دارد . این که در گذشته و آینده زندگی می کند و از حال جاری غافل است . و در جواب شنیدم که او نیز من را متهم می کند به همین . در تائید حرفش مثالی آورد . پس از اتمام صحبت در مورد حرفش و مثالش فکر کردم . راست می گفت ....

2 - ضمیمه شماره اخیر مهر نامه مطلبی دارد از صادق زیبا کلام . ذیل کتاب " هاشمی بدون روتوش " . بنده این کتاب را نه دیده ام و نه خوانده ام . آن چه اما برایم جالب بود " چندگانگی شخصیتی " است که در هویت جمعی ما رخنه کرده است . چندی شخصی را تا سر حد تقدس بالا می بریم و وقتی دیگر بدترین نسبت ها را بدون ذره ای خجالت نثار او می کنیم . و دوباره از کرده خود پشیمان می شویم . این نه در کلان سیاست باشد که در خرد روزمره مان جاری است ....

3 - این که چرا نمی توانیم بدون رو در بایستی با خودمان زندگی کنیم جالب است . البته در ایفای نقش برای دیگران استادیم . آن چنان که گاهی خودمان هم باورمان می شود که بر اساس منطقی کاملا عقلانی رفتار می کنیم . اما در خلوت خودمان می دانیم چه گرگ های درنده ای زیر پوستمان پرورش می دهیم . این نوشته  شکوائیه است بر این که چرا آن چه هستیم نمی نمائیم ...

4 - سال ها وقت لازم است ....

+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/05ساعت   توسط   | 

۱-  تاریخ تکرار می شود . این جمله چندان کلیشه ای و مبهم ست که محل نزاع قرار گیرد . تشابهات فراوانی در تاریخ می توان سراغ گرفت . این اما بدان معنا نیست که تاریخ متری به دست ما داده باشد که با خیال آسوده از آن بهرمند گردیم . که یک سازه تاریخی را مهندسی معکوس کنیم . که از ویرانی تاریخ در جائی جلوگیری کنیم . اما بدان معنا هم نیست که تمامی آن را در سوئی رها کنیم . راه تاریخ چون جبر و اختیار بس لغزان است .

۲ - نگاهی به کارنامه سیاسی - اجتماعی - فرهنگی صد ساله اخیر این مرز و بوم این فکر را متبادر میکند که شاید ناگریزم از افراط و تفریط . دورانی اصلاحات را غربی شدن از سر تا پا می دانستند و در زمانی دیگر فرنگ را معادل نجس . گاهی تمامیت علم و دانش را در دانشگاه (با غلظت آمریکائی) می شد یافت و گاه دیگر نه (معذورم از بیان) . زمانی بهترین از جماعت نسوان آفتاب مهتاب ندیده ها بودند و زمان دیگر داراری مدارک و مدارج و روابط عمومی بالا . و از این دست این ور بام آن ور بام رفتن ها مثنوی هفتاد مَن می شود نوشت .

۳ - فقر شدید علوم انسانی در ایران با دیگر علوم قابل مقایسه نیست . حتی اکنون که به دلیل هرم خاص جمعیتی و وضعیت اقتصادی و نوع خاص جهان بینی سیاسی [برای فرار از بار ارزشی کلمه ایدئولوژی] اقبال بیش از پیش به علوم انسانی گردیده است . این وضع چنان هست که حتی کوتوله ها احساس بلندی کنند . نیم نگاه ومقایسه ای به وضعیت  آموزشی - پژوهشی دیگر کشور ها موجب نگرانی ست . البته از دید کسی که نخواهد صورت مساله را پاک کند .

۴ - تصمیمات جدید وزارت علوم شُک آور است . حضرات آقایان معلوم نیست چه گونه می خواهند مملکتی که داعیه استقلال دارد را اداره کنند . سلاخ خانه ای درست کرده اند و افتاده اند به جان پیکری نیمه جان . گرچه اصلاح سیستم دانشگاهی فرسوده و غربی امری محتوم است اما نه با نابودی آن . صدای شکستن استخوان به گوش میرسد .........

 

پ.ن : علت غیبت چند ماهه عدم دسترسی به اینترنت پرسرعت و کمی افزایش اشتغالات پراکنده بوده است و لاغیر .

+ نوشته شده در  جمعه 1389/08/14ساعت   توسط   | 


1 - با خودم قرار گذاشته بودم این وجیزه ، چارپاره همه ی چهارشنبه ها باشد . اما نشد . گفتم چارپاره چهار شنبه های یک در میان باشد . اما باز نشد . چرا که مسافر زمانم و این قطار چندان از مسافرانش پرس و جو نمی کند . سال کهنه نو شد . سال نو هم کهنه می شود . اما هر چه زمان به پیش می رود بی رحم تر می شود . سال کهنه از بدترین سال های عمرم بوده است . اما مگر من چه قدر در آن دخیل بوده ام ؟!؟ این زمان بود که برایم تعیین تکلیف می کرد . و هر چه پیش می رود حکومت مطلقه آن بیش از پیش است . کم از منظر روان شناسی امید مطلب نخوانده ام . به هیچ عنوان هم نا امید نیستم . اما طلیعه سال نو هم نوید بخش سال کهنه است .

2 - فرض کنید منزل شما در جائی است که همیشه درگیر توقف ماشین هایی روبروی آن هستید . دقیق روبروی درب پارکینگتان . چه می کنید ؟ شاید همانند بسیاری دیگر به نصب چند تابلوی " توقف نفرمائید و گرنه پنچر می شود " یا نصب میله های آهنی بسنده می کنید . هیچ موقع هم از خود نمی پرسید چرا ؟ چه چیزی باعث شده دیگران حق عبور و مرور شما را نادیده بگیرند . به فکرتان هم نمی رسد که شاید منطقه ای که شما زندگی می کنید نیاز به پارکینگ عمومی دارد . و حتی اگر هم شاید یک زمانی برسد این که این " نیاز جمعی " را از متولیانش بخواهید خنده دار تر است . این می شود که کم کم بی خیال فکر کردن و شناخت مشکل می شوید . رضایت به آن چه که هست . مسکن های موضعی ...

3 - نه "سید علی میر فتاح" را از نزدیک میشناسم و نه آن چنان پیگیر مقالات و نوشته هایش بوده ام که از عقاید و نظراتش خبری داشته باشم . اما همین قدر می دانم که از آن زمان که نشریات حرفه ای را پیگیری می کردم ، نام او این سو و آن سو بود . پس چیزی حدود یک ششم از قرن است که می نویسد . در شماره اخیر نشریه 24 مطلبش در مورد جشنواره از جهاتی خواندنی است . بیش از آن که در مورد جشنواره باشد در مورد خودش است . این که دیگر حوصله فیلم دیدن و جشنواره رفتن را ندارد . تمام فیلم های جشنواره را دیده و حتی در مورد یکی از آن ها مطلب ننوشته . چرا ؟؟؟؟

4 - چارپاره . موجودی است که متولد شده . با کشتن آن هم ، خودم را کشته ام . آن خودی که آن را متولد کرد . شاید نامنظم بشود . شاید بالا و پائین داشته باشد . اما این منم . برخی از دوستان توصیه می کردند چارپاره را با اسم واقعی ام منتشر کنم . نه این که آنان که به آن سر می زنند مرا نشناسند . اما حقیقت آن است که به اندازه کافی در جامعه دچار تکلف هستیم که خیال داشتن گوشه ای دنج و راحت دل انگیز است .

راستی مدتی است این آیه ذهنم را مشغول کرده است . هدیه نوروزی است شاید .....

إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَأَيْمَانِهِمْ ثَمَنًا قَلِيلاً أُوْلَـئِكَ لاَ خَلاَقَ لَهُمْ فِي الآخِرَةِ وَلاَ يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ وَلاَ يَنظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلاَ يُزَكِّيهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/01/05ساعت   توسط   |