
نه این که نمی دانستم.نه این که نمی فهمیدم.متهمم به این نکن.از همان موقع که سر دکه روزنامه فروشی خیابان فلسطین ، هر دو پال مال آبی خواستیم فهمیدم.و در روزهای بعد.ودر روزهای بعدتر.زمان درازی هم زمان یا با دقایقی تاخیر به همان دکه می رسیدیم.نه این که هرروز.من هر روز.تو یک روز در میان و روزهای زوج.معمائی بودی لاینحل. نه معما که نه.از همان روز اول همه چیز را میدانستم.اما رازی هم روحم را می خورد.نمی دانم چه بود.باید از کنارش می گذشتم.مثل هر روز.مثل وقتی که از آقا مجید خریدمیکنم.رازی در چشمش می بینم.مثل وقتی راضیه،دختر همسایه رویروئی،مانتو و روسری آبی می پوشد.می شودخودمعما.حتی اگرآمده باشد نانوائی ویرگردد.مثل هر روز که هزارن راز در کوچه وخیابان می بینم.چراپس؟نمی دانم.یعنی می دانم.چون راز تو داشت روحم را می خورد.شایدکار پال مال آبی بود.نه اما.فکر احمقانه ای ست.شایدچون توآبی نمی پوشی.آبی رنگ مقدسی ست.تو همیشه مشکی می پوشی.امارنگ هم نبود.باید میفهمیدم.تو خود می دانی.مبالغه نیست.اگربهانه به دستم نمی دادی من جرات فهمیدنش را نداشتم.و آن دوشنبه مزخزف.آن دوشنبه بهانه در دستم بود.یعنی شروعش بود.پال مال آبی را گرفتی ولی پولی درکیفت نبود.همان کیف مشکی.تومی خواستی پال مال آبی را پس بدهی.من به آقا ناصر روزنامه فروش گفتم دو تا پال مال آبی حساب کند.به تو گفتم که فردا،منظورم پس فردا بود،پولم رامی گیرم.تو فردا آمدی به جای پس فردا.من شوکه از این تغییر .پال مال آبی نخریدی.پول من را دادی فقط.و رفتی.رفتی.بدون هیچ حرفی.این بهانه بود یا شروع راز آلودگی تو ؟ نمی دانم . ولی خوره از همین جا کارش را شروع کرد . شاید هم قبل تر . هر شب هزار قصه از تو ساختم . هزار داستان . اما نمی دانستم ، یعنی می دانستم که هیچ کدام داستان تو نیست . داستان تو این بود . دیگر نیامدی . هیچ وقت .


